تبليغاتX
سوسک

سوسک مظلوم ترین حشره

 پایان

 

 

این وبلاگ تا اطلاع بعدی تعطیل می باشد...!!!

 

 

 

|+|
 یک سخن

بالاترین عدالت آن است که انسان نسبت به خود با

عدالت رفتار کند.

                                                                                         امام علی(ع)

|+|
 اعداد زندگی

 زندگیه همه ی آدمای امروزی  مثل عددای زیر پیش میره ...شاید این

 

 به خاطر پیشرفت علم باشه.،فهمیدنش یه کم سخته...!!!

 

 

 

001010101010101010100010101011111111222222

221212121212111111011000…!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فخر فروش در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 10:46 |
 به یاد گذشته

گاو ما ما می كرد.

گوسفند بع بع می كرد.

سگ واق واق می كرد.

و همه با هم فرياد می زدند حسنك كجايی؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود .حسنك مدت های زيادی است كه به خانه نمی آيد .

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تی شرت های تنگ به تن می كند .

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حيوانات جلوی آينه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهای خود گلت می زند .

ديروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصميم بزرگی گرفته است .

كبری تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با

پتروس چت می كرد.

پتروس هميشه پای كامپيوترش نشسته بود و چت می كرد .پتروس ديد كه

سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زياد چت كرده بود .او نمی

 دانست كه سد تا چند لحظه ی ديگر می شكند.

پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبری تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه

 روی ريل ريزش كرده بود .

ريزعلی ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلی سردش بود و

دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ريزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله

درد سر نداشت .

قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل هميشه سوت و كور بود .

الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ريزعلی مهمان ناخوانده ندارد

 او حتی مهمان خوانده هم ندارد.

او حوصله ی مهمان ندارد .او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند .

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد، اما گوشت ندارد.

او كلاس بالايی دارد او فاميل های پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنيای ما خيلی چوپان دروغگو دارد به

 همين دليل است كه ديگر در كتاب های دبستان آن داستان های  قشنگ

وجود ندارد...!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فخر فروش در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 16:23 |
 زندگی 2

 این نظر مسعود مس فروش به پست قبلی منه که از بس قشنگ بود اونو یک پست جداگانش کردم(البته با اجازه مسعود عزیز...)،البته اینم بگم که یه ذره هم توش دست نبردم:

 

می دونی امروز رفته بودم موزه ی حیات وحش... یه عالمه سوسک و حشره دیدم. اما کسی اونا رو له نمی کرد. تو جعبه های قشنگی بودن و به خوبی ازشون محافظت میشد.... اما همشون خشک شده بودن. انگاری زندگی رو فراموش کرده بودن. راه رفتن براشون کار مسخره ای بود. انگار از اینکه تو کثافت و فاضلاب نیستن غصه می خوردن. دیوونه ها انگار خوشی زده بود زیر دلشون... هوای دمپایی کرده بودن. شنیدم 2-3 تا از یقه چاکیده هاشون باهم درد دل می کردن که آره... دلمون واسه جیغ دخترا تنگ شده. دلمون واسه شاخ شونه کشیدن دروغکی پسرای الکی غیرتی که دارن از ترس می میرن و با این وجود با نوک کفش سعی به کشتن ما دارن ... تنگ شده.! دلمون تنگ شده، تنگ... ما می خوایم با دمپایی بزنن کنارمون و از جاخالی دادن همون لذت ببریم...!!!

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فخر فروش در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 10:10 |
 زندگی

می گن مریضه، باید بره دکتر و از این حرفها... خودمون همه چیز هارو بوجود میاریم بعد می ریم دنبال درمونش... زندگی هامونو سخت می کنیم، اگه زورمون برسه به یک نفرم رحم نمی کنیم، بعدش میایم دکترای روانشناس رو عَلَم می کنیم... اعتماد بنفس همدیگرو زیر پاهامون له می کنیم بعدش یه کتاب می دیم تو بازار و اسمشو می ذاریم چگونه اعتماد بنفس داشته باشیم ، تا جایی که دستمون برسه حق همدیگرو می خوریم، می دزدیم ، رشوه می گیریم، هر جور که شده خودمونو می کشیم بالا و وقتی که قطر گردنمون شد سه مترو قطر شکممون شد سی متر، تا رو شکممون ریش می ذاریم و یقه پیرهنمونو می بندیم و یک تسبیح دستمون می گیریم و شروع می کنیم: مبارزه با فساد، مبارزه با فقر، عدالت اجتماعی، اختلاف طبقاتی و... . هر کی زورش برسه یک پست خوب رو برای خودش ور می داره و نمی ذاره به ضعیف تر ها چیزی برسه بعد می گیم چرا بیچاره افسرده شده؟ باید بره پیش روانپزشک... . مثل اینه که ویروس یک بیماری رو توی یه شهر پخش کنیم بعد بیایم دکترای متخصص اون بیماری رو به همه معرفی کنیم... هی تو سر بچه هامون بزنیم و از همه چی محرومشون کنیم تا عقده ای بزرگ بشن بعدش بیایم بگیم کودک درون را چگونه می توان درمان کرد و براش فیلم هم می سازیم و کلی هم باهاش حال می کنیم... . اینجوری فقط کسایی که بالاترن زندگی می کنن و بقیه مثل سوسک که بین حشرات محکوم به زشتی و له شدن زیر پاهای آدمان، محکوم به افسردگی و غصه و له شدن هستن...!!!

|+| نوشته شده توسط فخر فروش در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 17:53 |
 به من چه؟

 اصلا به من چه؟ به من هیچ ربطی نداره... بذار خودمونو گول بزنیم... اصلا غصه چیه؟ قضیه چیه؟... بخند بابا ... بی خیال... به درک... به جهنم... می گی چی کار کنم؟ همینه که هست... زندگیم همینه ، سر نوشتم همینه... ولی کی رقمش زده؟ اصلا نمی خوام تلاش کنم ... می خوام بمیرم... از خستگی ، از تشنگی، از بی دلی  و بی ایمانی... برو بابا چرت و پرت می گی ،جدی باش... جدی بگم؟... بابا چشاتو باز کن... چرا می گی به من چه؟... پس تو چی کاره ای؟... برو بابا، تو هم بی خیال شو مثل من... به تو چه؟... وقتی همه می بینن و خیلی ساده از کنارش رد می شن من چی بگم؟... مگه چیه؟ از این که بدتر نمی شه...! حتی نمی تونم بگم دوسش دارم... حتی نمی تونم پیشش بشینم ... فقط کمه همه با عینک دودی و عصای سفید بیان از خونه هاشون بیرون... چیزی بگو... نه ... نگی بهتره... باشه خفه می شم ... مثل همیشه... دیگه سعی نمی کنم... به من چه؟....!!!

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فخر فروش در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 16:49 |
 خود کشی

همیشه ناراحت بود. از صورتش غصه می با رید. ولی اون روز مثل همیشه نبود. انگار صد  سال پیر شده بود. تا جایی که یادم میاد هیچ وقت خوشحال نبود. خیلی سخت می خندید و اکثر اوقات تو خودش بود. تا روز آخر به کسی نگفته بود چشه. قیافه ی اون روزشو هیچ وقت یادم نمی ره ، چیزی جز غصه پیدا نبود... جوونای هم سنش یا تو پیست اسکی داشتن حال می کردن یا پشت ماشین های مدل بالاشون تو خیابون به همه فخر می فروختند وصدای ضبط ماشینشون تو چند محل می پیچید و وقتی خسته می شدند چیزایی می خوردند که اون حتی اسمشون رو هم نشنیده بود. اون روحش چند سال پیش مرده بود ولی نه به دست خودش، روحش به قتل رسیده بود و بعد چند سال جسمش هم به روحش پیوست... وقتی شنیدم خود کشی کرده از رفتن جسمش ناراحت شدم ولی روحش چی؟ کی باید جواب بده؟ مگه اون حق زندگی نداشت؟ کی این حق رو ازش گرفت؟ مگه اون جوون نبود؟ مگه نمی تونست زندگی کنه؟ کی باید جواب این سوًال ها رو می داد؟ مثل اون خیلی ها هستن ولی کجا براشون دادگاه تشکیل می شه تا از خودشون دفاع کنن و حقشونو بگیرن... همه می گن می خواست خود کشی نکنه ... همه می خوان از زیر بار مسئولیت و احساس گناه فرار کنن... کی و چی باعث مردن روح آدمان؟ روح گشنه با چی سیر می شه؟ با ارزشهای غلط آدما که ثمره ای جز تنهایی همه ی اونا نداشته ؟چی باعث می شه همه به فکر خودشون باشن؟ کی از روز اول دزد به دنیا میاد؟ کی قاتل به دنیا میاد؟ کی نزول خور؟ کی رشوه گیر؟ کی سنگ دل؟ و...... پس چی؟ مشکل کجاست؟ مشکل کیه؟ کی میدونه؟ کی می فهمه؟ کی به فکره؟ از کجا شروع می شه؟ از کودکی یا جوونی؟ مگه چند نفر با خودکشی خودشونو خلاص می کنن؟ .... چرا؟.... چرا؟ .... چرا؟ ......!!

 

 

 

 

 

 

                           

 

|+| نوشته شده توسط فخر فروش در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 9:6 |
 عدالت

یکشنبه 4 تیر بود که قرار بود نمره های ریاضی یک رو بزنن ، منم ساعت ده و نیم تو دانشگاه بودم ، حدود یک ساعت بعد نمره ها رو زدن من که امید داشتم پاس کنم کلی ضد حال خوردم و رفتم تو فکر کاری که دکتر باباخانی می خواست برامون بکنه، یعنی نمره ی پایان ترم قبلمو برام بذاره رفتیم تو اتاق حشمتی دیدم مثل من کم نیستند با هر تلاشی بود یه صف درست کردیم که به ترتیب بریم تو و منم نفر سوم بودم ، از بس شلوغ می کردیم هر پنج دقیقه دقیقه آقای حشمتی (مسئول آموزش) بیرونمون می کرد دوباره یه دقیقه بعد همه می ریختیم تو اتاقو پشت در وا می ستادیم . آقای حشمتی گفت: مهمون دکتر که اومد بیرون اون آقا می ره تو... منم یه نگاه به اون آقای پیر کوتاه قدی که رو صندلی نشسته بود کردم و به شوخی گفتم : منم زنگ می زنم بابام بیاد که زود راش بدن تو و با استاد صحبت کنه... بعد از کلی معطلی مهمون اول اومد بیرون و کلی حال کردیم بعد آقای حشمتی با دست جلوی ما رو گرفت و گفت: اون آقا ... منم رو به اون پیر مرد کردمو با احترام گفتم: لطفاً سریع کارتونو انجام بدید. پیر مرد هیچی نگفت و رفت تو و در بست . یهو یه پسر ماشا ا... از من دراز تر و بد قواره تر که یه تیکه از ریشش رو چونش جا مونده بود اومد و دستمو محکم گرفت و با اخم گفت: به اون آقا چی گفتی؟ منم جملمو تکرار کردم،  اون که بیشتر قاطی کرده بود به من گفت: هیچ می دونی اون که رفت تو کی بود که اینجوری صحبت می کنی؟ بعد دستمو کشید و گفت : بیا بریم بیرون.. منم یه ثانیه ای یه نیمچه فکری کردم دیدم کتک خورم ملثه به خاطر همین مقاومت کردم و با وساطت ایمان و موفو خلاص شدم ، بعدش فهمیدم که آقا، پسر اون پیر مرد مهم بوده که بعد از نیم ساعت خودشم رفت تو و بعد از یه ساعت باهم اومدن بیرون و نیششون هم تا ته واز بود ( فکر کنم نومرشو گرفته بود) همه که از بس پشت در وایساده بودیم و خسته شده بودیم صلوات فرستادیم ، بعدشم که آقا دکتر وقت ناهارشون بود رفت و ناهارشو خورد و اومد و گفت خستم ما هم با سماجت شروع کردیم بریم تو اونم که خسته و خوابالو بود و عصبانی از دست ضایع کاری های ما یک ثانیه هم به حرف من گوش نکرد و همش می گفت نه و رفت . منم که ناهار نخورده کلی بی حال و خسته بودم گذاشتم رفتم و تو دلم گفتم : شاید منو بابام آدمای مهمی نباشیم ولی مطمئنم که دنیا اینجوری نمی مونه. من یه ترم دیگه ریاضی یک رو می خونم. ولی در جواب موفو که به من گفت مواظب زبونم باشم میگم که اگه ماها با هم از حقمون دفاع می کردیم نمی گذاشتیم که خارج از صف یکی بره تو و تا یه ساعت ما رو پشت در بکاره تا علف زیر پامون سبز بشه... اون آقا با پسر خوش تیپش اگه رییس جمهورم بود باید به نوبت می رفت تو... این قضیه ی به نظر ساده قطره ی کوچیکی از دریای بزرگ حق کشی و بی عدالتی تو جامعه ی ماست و تا وقتی هممون نخواهیم حل نمی شه...!!!     

 

 

|+| نوشته شده توسط فخر فروش در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 10:15 |
 درد دل....

خیلی وقت بود یه بغض سنگین گلوشو می فشرد، دیگه از جمله های قلمبه ی روانشناسی خسته شده بود، می خواست گریه کنه ولی خجالت می کشید با خودش می گفت: مرد که گریه نمی کنه... تو پارک نشسته بود روی یه صندلی خالی ، هیچ کس پیشش نبود ، نمی دونست حرفشو به کی بزنه، هیچ کس رو قبول نداشت ، می گفت همه نامردن ، آدم با کی باید حرفشو بزنه، چند دقیقه بعد یه پیر مرد اومد کنارش نشست... وقتی حال اونو دید ازش پرسید که برای چی اینقدر ناراحته... پسر گفت: از این زندگی خسته شدم... فکر می کنم بی ارزشم، من بدبخت ترین جوونم، هیچ کس رو ندارم، نمی دونم دردمو به کی بگم... پیر مرد گفت: درد رو نباید گفت وقتی کسی رو نداری... من وقتی شش سالم بود پدرم مرد، مادرم که خرجمو نمی تونست بده من رو از دهمون برای کار فرستاد تهران، تو همون سن تو یه کارواش کار می کردم ،شبها تنها اونجا می خوابیدم و غذام همیشه یه تیکه نون خالی بود... نه سال بعد رفتم تو بازار برای بازاریها و مردم رو دوشم بار حمل می کردم و مزد می گرفتم... بعد از چند سال تو یه شرکت شدم آبدارچی و بعد از چند وقت تونستم یه خونه اجاره کنم، بخاطر اینکه فقیر بودمو هیچ کسو نداشتم بهم زن نمی دادن... تنها زندگی کردم تا الان که هفتاد سالمه... همون خونه رو خریدم و توش تنها زندگی میکنم ... من همه ی جوونیم بار رو دوشم بود... هنوزم نمی دونم جوونی یعنی چی؟ تفریح یعنی چی؟ بچه یعنی چی؟ من با همه چی ساختم... پیر مرد جمله ی آخرو هی با خودش تکرار میکرد و عصاشو برداشت و آروم آروم دور شد... پسر دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه اونقدر گریه کرد تا خالی شد... دست کرد تو جیبش، فقط یه بلیط اتوبوس داشت... با اون خودشو رسوند خونه... خونه ای که خالی نبود... خونه ای که توش صدای خنده بلند میشد... خونه ای که سر سفره ی سادش پر از کوچیک و بزرگ بود... پسر از اون به بعد هیچ وقت گریه نکرد...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فخر فروش در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 12:3 |